شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰

Do you remember Dolly bell?

دالی بلی را به یاد میاری؟

آن روزهای عجیب را به یاد میاری؟ روزهایی که ایدئولوژی بر تمام ارکان زندگیمان سیطره یافته بود؟ روزهایی که در تاریکی مطلق بسر می بردیم؟ با چه حرفایی سر ما را گرم می کردند و ما در چه جهالتی غرق بودیم.

تازه زندگی ما نمونه بود!! امپریالیسم باید از زندگی های ما درس می گرفت تا می توانست خوشبختی را در آغوش بگیرد. بنیان خانواده عجب مستحکم بود چون ایدئولوژی ما کامل بود. همه چیز را در بر می گرفت. رفقای حزب مرکزی حتی به فکر پر کردن اوقات فراغت ما بودن ...

ولی چه جالب بود، غرب به سوی انحطاط اخلاقی پیش می رفت اما آن روزها ما فرشته بودیم! ایدئولوژی حتی چشم های آنها را بسته بود. همه چیز بد در خارج از این مرزها اتفاق می افتاد و باران رحمت در این سرزمین فقط می بارید. چه روزهایی بود؟ با چه سرعتی پیشرفت می کردیم و اگر این دشمنان غربی می گذاشتند که رفقا چند روزی را بیشتر بر ما حکومت کنند، حتی چهار فصل سال را بهار می کردیم. ما می خواستیم سال را 450 روز بکنیم و تمامش را بهاری؛ آره ما می خواستیم زمین را بهشت کنیم. ما فرزندان کمونیست بودیم. کاش اون روزها تمام نمی شد.

دالی بلی را به یاد میاری؟ من که هرگز فراموش نمی کنم حتی در آن زمان که داشتم او را می سپوختم.ولی انگار او ترتیب ما را داد!!!

"دالی بلی را به یاد میآوری؟" نام اولین فیلم کارگردان بزرگ و صاحب سبک کروات، امیر کاستاریکا است. فیلمساز محبوب من با فیلم های هنری و ویژه ای چون Underground و Black cat & White cat که واقعیات کمونیست و حقایق تلخ سرزمینش را بهتر از هر کتاب و شعر و موسیقی بیان می کند. سرگذشت سرزمین ما نیز با آنچه کاستاریکا می سازد کمی گره خورده و او شاید حرفای نه یک ملت بلکه نوع بشر در جهان سوم را در قالب فیلمهایش قصه می سازد.

"دالی بلی را به یاد میآوری؟" داستان یک پسر دهاتی خانواده کمونیست در یکی از دهکده های بوسنیایی یوگسلاوی سابق است. جایی که کمونیست بیشترین حامی را از میان توده کشاورزان و کارگران بی سواد می تواند داشته باشد. دهکده ای که نمونه کوچکی از آنچه هست که کمونیست بر سر مملکت های دول شرق آورد. نو جوانان تربیت یافته مکتب مارکس از نوجوانان غربی نیز منحط تر هستند. جایی که ایدئولوژی پرده ای شده بر چشم بزرگان تا بر انحطاط اخلاقی خویش نظری نیفکنند. دالی بلی یک فاحشه فراری است که مدتی را در طویله خانه آن پسرک داهاتی می گذراند. پسرک پس از مدتی عاشق این فاحشه فراری می شود اما زمانی که می خواهد کامی عاشقانه از او بگیرد باید او را به صاحبش واگذار کند که بخاطر پول به مردم اجازه می دهد تا به دالی بلی تجاوز کنند. پسرک باید شاهد آنچه که بر عشقش می رود باشد!! و این عشق استعاره ای است از ایدئولوژی کمونیست که عاشقانش باید نظاره گر فاحشه گری او باشند.

پدر خانواده دهاتی یک حزبی دو آتشه است که می خواهد رویای کمونیست را حتی با خود به گور ببرد. او تا آخرین لحظه مرگش هم با این باور می میرد که روزی دنیای کمونیسم او جهان را تسخیر خواهد کرد و بشر را به سوی پیشرفت علمی رهنمون خواهد ساخت. پدر غافل از آفرینش خود و آفریدگار خویش است، غافل از آنکه در بستر مرگ او پیران نماز میت می گذارند و هرچند که او بی اعتقاد می میرد اما پیران تجربه آن دارند که مکتب رفقا نیز از این مرز و بوم رخت خواهد بست و آنچه که می ماند همان سنت های دیرپایشان است.
نام فیلم، تمامی آنهایی را که روزگاری در ممالکی که با ایدئولوژی هدایت می شدند، زندگی می کردند را مخاطب قرار می دهد و می گوید شما نیز آن دوران را به یاد میاورید یا هنوز در بند آن هستید که ایدئولوژی فرصت نیافت تا عالمگیر شود.
اگر به سبک فیلم های هنری مانند فیلم های مخلباف و کیارستمی و بهمن قبادی علاقه مند هستید این فیلم را از دست ندهید.

6 نظرات:

علیرضا گفت...

سلام
پدرام عزیز ، داستان دالی بلی همان داستانی است که ما هر روزه آنرا از نزدیک شاهد هستیم . همانطور که اشاره داشتی این فیلم تمامی ممالک ایدئولوگ را در بر میگیرد .ای کاش "تاریخ بی خردی" انقدر تکرار نمیشد

شیطان گفت...

به خاطر دارم که اجازه میدادیم سرمان را گرم کنند ..

داستان این فیلم که گفتی داستان تمامی سیستم هایی است که با ایدئولوژی خاصی بدنبال راستی و درستی میگردند و در منجلاب واقعیت ها و فحشا غرق میشند.

باید ببینمش ... مرسی پدرام عزیز

رها گفت...

تفسیر هات رو همیشه دوست دارم..خیلی قویه..کاش ازشون بهره بگیری نه تنها برای خودت...یعنی یک جوری بازتاب بدی

پدرام گفت...

به رها:
آخه همون چجوریش مهمه!!؟
کجاو با چه جراتی؟

رها گفت...

حرفی که در مورد فیلمنامه نویسی گفتی برام قابل تامل بود...چرا که نه پدرام؟ البته قطعا خودت اینقدر ذوق هنری داری که راههای بیشتری پیدا می کنی...اما بهش فکر کن حتما

مهربان گفت...

اندیشه ام حصاری شده.سلولهای مغزم مرا تا کنه نابودی می کشاند گاه.

راستی بیا فرار کنیم.آیا می شود؟