شرزين پارسي، كتابي با عنوان "شروح الظفر" را مي گشايد و قسمتي از آنرا مي خواند:
(( ... و آن معاندان نابكار خونخوار را به قعر اسفل دركات دوزخ فرستادند...))
استاد: منظور كيست؟
(( ... و آن معاندان نابكار خونخوار را به قعر اسفل دركات دوزخ فرستادند...))
استاد: منظور كيست؟
شرزين: ما ايرانيان ! اين كتاب مهم تاريخي در دارالكتاب همايوني مي گويد، تازيان در نهايت نيكخواهي به ما حمله كردند و ما در كمال ناسپاسي از خود دفاع كرديم. آنها با خوش قلبي تمام شهرهاي ما را ويران كردند و ما از شدت بد دلي تسليم نشديم. آنها در كمال دلرحمي ما را قتل عام كردند و ما در نهايت سنگدلي سر زير تيغ نگذاشتيم و دست به دفاع برداشتيم. تا آنجا كه مي گويد آن آن معاندان نابكار خونخوار را به قعر اسفل دركات دوزخ فرستادند. يعني ما !
استاد: اگر من فقط ناظر سلطان ايران بودم اين سخنان بهاي زندگيت بود !
شرزين: هزاران كس مي دانستند جنگ بر سر عقيده نيست، بر سر زور و زن و زر است.
* * *
* * *
تومار شيخ شرزين نمايشنامه اي جان سوز از استاد بهرام بيضايي است. همچون نمايشنامه ي شب هزار و يكم، قصه اي است دردناك و ميهن پرستانه درباره ستم و جهل اعراب بر اين ديار پاك. فريادي است تاريخي از دل آنان كه به تحريف كافر خوانده شدند و تراژدي امروز و فرداي فرزندان همان سرزميني است كه سالها به زير چكمه خليفه سر فرود آورده است.
شيخ شرزين دبير ديوان سلطان غزنوي است، سلطان ايراني كه پس از حمله اعراب مسلمان گشته و در داعيه دين و فقه كاسه اي داغ تر از آش است. شيخ نمايان و دين بازان بر اريكه قدرت، مهر زنديق بر افكار مي زنند و كتاب ها مي سوزانند؛ تو گويي كه فرستادگان خدايند و وكيل مذهب آخر. به جلاد مي آموزند كه نام خدا بياور و بعد سرها قطع كن و چشم ها را نابينا ساز. به سلطان مي گويند كه دگر انديشان دشمنان خدايند و پيامبر او. بر روي منابر بر رعايا مي خوانند كه قرآن و دين آن است كه ما مي گوييم. به حكمي دندان حق گويان را در دهان خرد مي كنند، زنان را فريبكار و مستحق شيطان مي دانند، سواد را محكوم به اسارت دين مي سازند و جوانان را سر خورده به نام دين ارشاد مي كنند و هياهو كنان حلاج ها بر دار مي كنند.
شرزين پارسي را به جرم ستودن عقل در برابر اراده ي الهي به دادگاه شرع مي برند و افكارش را منكوب مي سازند.
شرزين: يكصد و سيزده لغت در قبح انديشه ي نو يافته ام چون طاغي و باغي و مبدع و ملحد و كافر و زنديق و امثالش، و حتي يكي نيافتم در ستايش سخن نو !
داستان بهرام بيضايي اگرچه هيچگاه فيلم نشد و كتابش را در محاق توقيف بردند و دهانش را بستند اما هنوز مي توان دارنامه ي بيضايي را در پستو ها يافت. بخوانيد و درش تامل كنيد و نخنديد كه مي گويد:
(( دنيا به دست اوباش است و نيكان به گناه لياقت مي ميرند، تو را خدا به دنيا مي آورد ولي كرنش به اوباش زنده نگه مي دارد.))
شيخ شرزين دبير ديوان سلطان غزنوي است، سلطان ايراني كه پس از حمله اعراب مسلمان گشته و در داعيه دين و فقه كاسه اي داغ تر از آش است. شيخ نمايان و دين بازان بر اريكه قدرت، مهر زنديق بر افكار مي زنند و كتاب ها مي سوزانند؛ تو گويي كه فرستادگان خدايند و وكيل مذهب آخر. به جلاد مي آموزند كه نام خدا بياور و بعد سرها قطع كن و چشم ها را نابينا ساز. به سلطان مي گويند كه دگر انديشان دشمنان خدايند و پيامبر او. بر روي منابر بر رعايا مي خوانند كه قرآن و دين آن است كه ما مي گوييم. به حكمي دندان حق گويان را در دهان خرد مي كنند، زنان را فريبكار و مستحق شيطان مي دانند، سواد را محكوم به اسارت دين مي سازند و جوانان را سر خورده به نام دين ارشاد مي كنند و هياهو كنان حلاج ها بر دار مي كنند.
شرزين پارسي را به جرم ستودن عقل در برابر اراده ي الهي به دادگاه شرع مي برند و افكارش را منكوب مي سازند.
شرزين: يكصد و سيزده لغت در قبح انديشه ي نو يافته ام چون طاغي و باغي و مبدع و ملحد و كافر و زنديق و امثالش، و حتي يكي نيافتم در ستايش سخن نو !
داستان بهرام بيضايي اگرچه هيچگاه فيلم نشد و كتابش را در محاق توقيف بردند و دهانش را بستند اما هنوز مي توان دارنامه ي بيضايي را در پستو ها يافت. بخوانيد و درش تامل كنيد و نخنديد كه مي گويد:
(( دنيا به دست اوباش است و نيكان به گناه لياقت مي ميرند، تو را خدا به دنيا مي آورد ولي كرنش به اوباش زنده نگه مي دارد.))
3 نظرات:
اون فنجون قهوه اس؟
بعد اونا که کنارش هستن شکلاتن؟
چه رنگ بندی جالبی دارن؟
یاد زندگی افتادم
مثل قهوه تلخیه که من هیچوقت نتونستم با تلخیش کنار بیام و همیشه دوست داشتم طعم تلخش رو با چیز شیرینی تغییر بدم!
ببخش که به جای اینکه در مورد پست جدید بنویسم در مورد عکس نوشتم
راستی کی گذاشتی این عکس رو؟
من که امروز دیدمش ...
رهگذر
رهگذر جونم درست گفتی چون تازه گذاشتم آخه عکس قبلی را سایت نشون نمی داد دیگه.
این قندهای رنگی به رنگ صلح کنار هم چیده شدند که شاید می خواهد بگوید تلخی بسیاری از مصائب زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم را می توان با صلح دلپذیرتر و خوشایندتر کرد. یه جورایی پارادوکس این تصویر من را یاد پست جنگجوی صلح طلب خودم انداخت.
مرسی از دقتت
میگویم که داستان امروز ایران است و من این کتاب را بسیار میپرستم. خصوصا آنجا که در دهی با تیری که رها میکند، رسوایان خود خویشتن را رسوا میسازند
ارسال يک نظر