دروغ گفتن فقط گفتن آن چیزی نیست که وجود ندارد.
افزون اینکه، بیش از آنچه که هست، بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا می کند، گفتن بیش از آنچه حس می شود، است. این کاری است که هر روز، همه ی ما در جهت آسان تر کردن زندگی، می کنیم.
افزون اینکه، بیش از آنچه که هست، بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا می کند، گفتن بیش از آنچه حس می شود، است. این کاری است که هر روز، همه ی ما در جهت آسان تر کردن زندگی، می کنیم.
آلبر کامو نویسنده ی صاحب سبک فرانسوی در کتاب بیگانه اش، قهرمانی می آفریند که آنقدر با دنیای ما متفاوت است که ناخودآگاه بیگانه می خوانیمش. مورسو، بیگانه ی کامو برخلاف آنطور که نشان می دهد، نمی خواهد زندگی را آسان کند. او همان چیزی را می گوید که هست. او نمی خواهد بر حس هایش نقاب بزند و بدین ترتیب بصورت منزجر کننده و یکنواختی راست می گوید.
دنیای مورسو سرشار از دنیای هر روز ماست. دنیایی که ما می خواهیم پر هیجان تر و مطلوب ترش توصیف کنیم. برای بیان این کیفیت دست به دامان دروغ هایی می زنیم که خودمان از قبل باورش کردیم. یک دنیای پر رمز و راز و دیدنی.
حس گناه نیز از همین کیفیت نگاه ما به زندگی نشات می گیرد. چیزی را که گناه می دانیم ناشی از بزرگ کردن بیش از حد آنچه که هست می باشد. گناه یک دروغ ما به خودمان است. البته نباید فراموش کرد که اینگونه نگاه به گناه می تواند پایه های یک زندگی اجتماعی را به لرزه درآورد اما فارغ از تاثیرات تعاریف فلسفی بر قراردادهای اجتماعی می توان مقوله ی گناه را به عنوان یک دروغ خودساخته ی انسانی مورد بررسی قرار داد.
فراموش نکنیم که بنیان اصول اعتقادی مسیحیت بر پذیرش ابتدایی این بحث است که ما به عنوان یک انسان فطرتا گناهکار می باشیم. برای بحث در رابطه با اصول دیگر مسیحیت، ابتدا باید این گزاره را تائید کنید تا بتوان از مذهب حرف به میان آورد. یعنی یک مبلغ مسیحی برای اثبات حقانیت مسیح در درجه اول نیاز به این همفکری و تائید شما دارد که شما در ابتدا خود را مانند سایر ابناء بشر در مقابل آفریدگار گناهکار بدانید وگرنه حرف زدن از آن فداکاری تاریخی بر روی صلیب برای شما بی معنا خواهد بود.
حال در همین فلسفه ی مسیحیت و برداشت متفکران مسیحی، گناه تا قبل از هبوط آدم از عدن معنایی برای انسان نداشته است. صحنه ای را به یاد بیاورید که آدم و حوا بعد از خوردن آن میوه ی ممنوعه به برهنگی خود آگاه می شوند و از شرم با برگ درختان خود را می پوشانند. بنظر من زیباترین استعارات بشری در این داستان نهفته است و ما را بیش از آنکه بخواهد به شنیدن قصه ای خیالی دعوت کند به دریافت مفاهیم بسیار عمیق تری می خواند.
آلبر کامو در کتاب بیگانه ی خویش، مفهوم گناه را بدین شیوه بیان می کند که قهرمان داستانش پس از ارتکاب قتل خود را گناهکار نمی داند و با بیان داستان، خواننده را نیز همفکر با خود می کند که مورسو یک گناهکار نیست. گناه فقط قراردادی تعریف شده میان ابنای بشر است که هیچ ربطی به فطرت و وجدان ندارد. بدین گونه مورسو تا آخرین لحظه حاضر نمی شود قبل از مرگ پای صحبت هیچ کشیشی بنشیند.
امروز در گفتمان جدید پست مدرن مسیحیت به مثابه نماینده ی ادیان دیگر، تعریفی که از گناه ارائه می دهد انطباق بیشتری با فلسفه ی قراردادی بودن گناه دارد و آنرا مانند یک کیفر الهی بیان می کند که تا قبل از هبوط نیز تعریف مبحث گناه مورد تائید خداوند نیز نبوده است.
بدین ترتیب با مطالعه سیر فکری غرب می توانیم از حرکت هم راستای تجربیات بشری و دین در تاریخ بشر آگاه شویم. سیر تکاملی و وحدت آفرین میان عقل و مذهب که مدتهاست شرق را نیز به حرکت در آن راستا دعوت کرده است. اما براستی نه برداشت های تکمیل تر از آثار نویسندگان برجسته تمامی دارد و نه برداشت های پلورالیزه شده از دین.
5 نظرات:
ممنون پدرام جان.
میدونم گیر قضیه چی.. وقتی یه طرف بیشتر طرف مقابل رو دوست داره و هی راه به راه میگه یه طرف بالاخره کم میاره
میفهمم کلافه میشه.
امیدورام همه عاشق باشن.. نه صرف اینکه یکی رو دوست داشته باشی عاشقی کنی و با مهربونی زندگی کنن.. عاشق ثانیه های مهربونیت با آدما.
امیدوارم عاشقانه زندگی کنی.
خیلی زیبا و آموزنده بود پدرام جان...برای من الهام بخش هم شد-البته چنین شخصیتی در ذهنم بود ولی با تفاسیر تو کامل تر شد....
همیشه هم گناه برگرفته از قوانین ادمها نیست در بعضی جاها نسبی و در پاره ای موارد مطلق است مثلا مهربانی د همه اعصار و فرهنگها خوب است و قتل نفس در همه جا بد و ناپسند یا دروغ خیانت تابع شرایط نیست بلکه بطور مطلق ناپسند است
camu...khosham miad azash...biganasham az oonaee ke vaghti ye dafe mikhoonish ta 1 hafte mangi...in kare caligulasho khoonD?ejraie emsalo chi?DD....?ejraie ka,melan motefaveti ba matn bood az lahaze formo ejra...
مهرامین عزیز
اتفاقا بحث بر سر همین قراردادهای اجتماعی است که کامو زیر سئوال می بردشان. باید بیگانه را بخوانی و با پارادوکس جهان ما روبرو شوی.
هدی جان
چرا عزیزم فارسی تایپ نمی کنی. راستش اجرای جدید کالیگولا را ندیدم و خیلی دلم می خواست ببینمش اما عاشق کتابش هستم. فیلمش هم که بیشتر یک هجو است تا فیلم هنری.
اما بنظر من هم شاهکارش کالیگولاست
ارسال يک نظر