چهارشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

پهلوانان پوشالی و جامعه ی بی قانون ما

در فيلم "طهران، تهران" يكي از نقش هاي متعلق به نسل قديم به بازيگر جوان مي گويد: انتظامات اين شهر روزي بدست پهلوانان و عياران بوده است. گوينده ستايشگرانه توضيح مي دهد كه در آن زمان زندگي مي كرديم و امنيت داشتيم.


محمد صنعتي استاد دانشگاه تهران در نقد قلدري مينويسد، پهلوانان و عياران در جامعه اي تكريم ميشوند كه قانون براي پيشگيري از تجاوز به حقوق ديگران وجود نداشته باشد. مردم بدنبال ناجي و زوروي اجتماعي دست به ستايش الگوهاي داش آكل و قيصر و طوقي ميزنند.


از آنجائيكه در ايران همواره خودكامگي و قلدري حاكم بوده است و حاكمان بدين گونه جامعه ي خود را اداره مي كردند، جامعه با اين تصور تاريخي رشد كرده است كه اولين گزينه براي حل مشكلاتش خشونت و گردن كلفتي است. همين تصور براي توده هاي مردم تبديل به الگو ميشود و زبان روزمره مردم از حالت محاوره اي به لهجه هاي لاتي تغيير شكل مي دهد و به دنبال آن شعبان بي مخ ها ظهور مي كنند. اين است دنياي پهلوانان.


بهرام بيضايي درنمايشنامه اي با عنوان "جنگنامه ي غلامان" همين مسئله را زير سئوال ميبرد. پهلواني ببرازخان نام، خواهرش را بدون كسب رضايت دختركه دل در گرو جواني گمنام دارد، براي پهلواني ديگر بنام شيرباش خان درنظر مي گيرد. خواهر ببراز خان بدين سبب از خانه ميگريزد و ننگ مخالفت دختر با تصميم پهلوانان، مردان نامي را بر آن ميدارد تا اين به اصطلاح ننگ را با ريختن خون دشمن و يافتن دخترك و جوان براي قرباني كردنشان، پاك كنند. دختر و جوان گمنام بدنبال هم در نقش غلامان سياه دو پهلوان باهم در صحنه قرار ميگيرند و ديدگاه پهلوانان را به چالش ميكشند.


بيضايي خيلي ساده نشان مي دهد كه دنياي ساختگي ما از پهلوانان يك دنياي بي قانون و عقب مانده و پوشالي است كه در آن همه چيز بايد به مذاق قدرتمندان خوش بيايد.

پهلوانان بنام غيرت و مردانگي، زن را ضعيفه اي بيش نميبينند و براي عشق ارزشي به اندازه ي خون آدمها هم قائل نيستند. اينان همان عياراني هستند كه در افسانه ها و داستانهايمان بر آنها ميباليم و به جاي قانون دوست داريم در پناه آنان زندگي كنيم.


خشونت و قلدري جزو قوانين نانوشته ي عرفي ايرانيان شده است و اين شايد ناشي از برتري زندگي غريزي و اهميتي باشد كه براي احساس و دل قائليم و ميل چنداني به خردورزي و خردپذيري و انديشيدن و واقع بيني نداشتيم.


6 نظرات:

سایفر گفت...

موضع خودت رو نتونستم درک کنم که طرفدار این بی قانونی هستی یا آن بی قانونی؟(!)
دلم می خواست من این را می نوشتم. درود بر شما

محمدرضا گفت...

سلام
گاهی می بینیم یک نفر می گوید من می روم و درستش می کنم. همه می گویند آفرین به غیرتت ای مرد!

شیطان گفت...

دنياي ساختگي ما از پهلوانان يك دنياي بي قانون و عقب مانده و پوشالي است كه در آن همه چيز بايد به مذاق قدرتمندان خوش بيايد.
دوران قبل انقلاب یک سریال تلویزیونی پر طرفدار بود به اسم پهلوان نایب که توش پر بود از این ضعیفه پنداری ها ... و غیرت و مردانگی و خشونت و قلدری ...
باور کن هنوز هم خیلی ها بدشون نمیاد یک رستمی پیدا بشه و اینها رو بریزه دریا و خودش بشه یک دیکتاتور خوب ....

یاغیش گفت...

سلام دوستم
خوبی؟ اوضاع خوبه؟ دماغت چاقه؟
میگما این وبلاگت یه مشکلی با من داره(تئوری توطئه)چرا وقتی به روز میشم لیست وبلاگهای به روز شده دوستانت نمیاره؟
وای وای وای. یادمه یه بار هم اومدم گفتم چرا وبلاگ فسیل شده ام در لیست وبلاگهایی که میخوانی نیست؟
جنابعالی هم فرمودین که به روز شده ها رو نشون میده و از این حرفها.
خلاصه یه وقت خدای نکرده فکر نکنی من حسودی می کنم به دوستای دیگه ات.
پدرام این روزها بهترین و هیجان انگیزترین روزهای زندگیمه.خیلی خوشحالم

آیه گفت...

پدرام جان البته در مورد داش آکل و قیصر و به خصوص قیصر این موضوعی که می گی کاملا صدق می کنه و درسته( داش آکل تا حدودی به این موضوع ربط داره و تا حدودی نداره! چون داش آکل از عشقش می گذره و بهش زور نمی گه و با اینکه دل در گروی مرجان داشته "طوریکه در آخر داستان از عشق مرجان و با فریاد کردن نام مرجان کشته می شه"اما دخترک عاشق جوانک دیگری بوده، داش آکل از عشق مرجان می گذره تا مرجان به وصال عشقش برسه و خودش رو به مرجان تحمیل نمی کنه ) اما قبل از اینکه چشم بسته حرفی رو قبول کنیم بهتره به تماشای اون اثر بشینیم.
فیلم طوقی هیچ ربطی به این پهلوانانی که می گی نداره (شخصیت اصلی فیلم یک جوون بیست و چند ساله ی کفتر بازه نه یک پهلوان و عیار!!!)و یکی از فیلمای خیلی خوب استاد علی حاتمی است، با اون دیالوگهای بی نظیری که دیگه مانندش در سینمای ایران خلق نشد!
طوقی کاملا بر خلاف این نوشته ی توست...
می خواستم خلاصه ی داستانش رو در 2 ، 3 خط ایینجا بنویسم اما پشیمون شدم چون به نظرم بهانه ای هست واسه اینکه خودت فیلم رو ببینی....

joudy abbot گفت...

بهم گفتی عوض شدم .. از روزی که گفتی دارم رو حرفت فکر می کنم آره راست می گی . عجیب هم راست گفتی . از پارسال بعد از خرداد یهو همه چی برام ریخت نمی دوم چرا... همش ترس و نگرانی از بیکاری از پیری مادر و پدر از همه چی ... هر روز پایین تر رفتم . شاید چون کارتون جودی ابوت رو فقط تا وقتی درس می خوند دیدم و دیگه هیچ کس ادامه اش رو نساخت که بدونم باز هم شاد می مونه تو این دیوونه خونه یا نه ... اما بازم باید بنویسم . غرهام رو بخون که دور شدن از نوشتن برام سخته ...
بزن غلطی اطلســـی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها
بلبلی می‌خواند سایــه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...