دوشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۱

سلب حیات از مجرمین


در روزنامه ی صبح مونترال نمودار شماتیکی از کشورهای برتر در اعدام انسانها چاپ کرده بود که ایران پس از چین در مقام دوم این رده بندی قرار میگرفت. شاید به مراتب نسبت اعدام ها در ایران به جمعیت کشور از نسبت همان در چین بیشتر هم باشد و رتبه اول را بتوان به ایران داد. اما حکم اعدام شاید برای فعالین سیاسی و یا منتقدین مذهبی امری نکوهش شده در ایران باشد اما همچنان قسمت عمده ای از اعدام های جمهوری اسلامی شامل متجاوزین به عنف، قاچاقچیان مواد مخدر و قاتلین میباشد. با اینحال در کشورهای دیگر دنیا نیز مجازات اعدام برای همین احکام لغو شده است و این سئوال بوجود می آید که آیا میتوان حکم اعدام خلافکاران را در ایران لغو کرد؟ در آخرین نمونه های اعدام در ایران، مردم کرج بودند که ساعت 5 صبح برای تماشای اعدام یک قاتل چنان تجمعی کرده بودند که انگار به تماشای آخرین فیلم هالیوودی مینشینند. و یا با اعلام حکم اعدام متجاوزین به عنف در خمینی شهر، استقبال گرمی در مردم از این حکم صورت گرفت.


صد و سی و سه کشور جهان بر اساس آخرین آمار سازمان جهانی عفو بین الملل حکم اعدام را در کشور خود لغو کرده اند. طیف کشورهای مذکور شامل تمام اتحادیه اروپا، کانادا و ..... حتی مکزیک، نامیبیا، آنگولا و آخرین کشور که دو ماه پیش این کار را کرد کشور فقیر آفریقایی روآندا نیز به این جمع پیوسته اند. درک جدید این است که مجازات مرگ هیچ توجیه اخلاقی محکمی که ندارد بلکه ناشی از بدبینی نسبت به فطرت اخلاقی انسان است و به دامنه خشونت و بی اخلاقی ها نیز می افزاید. بر اساس این رویکرد ندادن فرصت برگشت و اصلاح به مجرم خلاف کرامت انسانی است.


اما عباس عبدی در سایت آینده خود از دیدگاهی دیگر این مسئله را بررسی می کند:


((چند روز قبل در نشستي علمي درباره آثار و نقش مجازات اعدام يا مرگ در بازدارندگي از ارتكاب و افزايش ‏جرايم بحث بود. در آنجا يك نكته مهم تا حدي مورد پذيرش بود. "مرگ" وقتي اثر بازدارندگي دارد، كه "زندگي" ‏واجد اهميت باشد. در جامعه‌اي كه زندگي متولي ندارد، مرگ فاقد اهميت مي‌شود. ‏استاندارد زندگی و حیات در جامعه ما چقدر است؟ اگر ارزش حیات در آن کم است چگونه می توان جامعه را از گرفتنش ترساند؟))


جامعه‌اي كه هزينه زندگي كردن و در رأس آن تأمين كالري گران باشد، مرگ بسيار ارزان مي‌شود و نقش ‏بازدارندگي خود را از دست مي‌دهد، و چه بسا از مرگ استقبال هم بشود. زيرا مرگ در چنين موقعيتي موجب ‏كاهش درد و زجر مي‌شود. اگر امروز برخي از گروه‌ها خواهان قانوني شدن اتانازي (مرگ از روي ترحم) و نيز ‏مرگ خودخواسته هستند، به دليل آن است كه زندگي همراه با زجر و درد را زندگي نمي‌دانند، آن را نوعي شكنجه ‏مي‌دانند.


حال باید دید آیا به راستی لغو حکم اعدام در ایران بر خلاف شرع مقدس است و حتی صحبت از آن جزو مصادیق کفر محسوب می شود. دوستی نوشته بود:


((قرآن به کرات تصریح می کند که برای حیات آمده است و تصمیم گیری نهایی برای مرگ و زندگی انسانها را فقط و فقط در حیطه امر خدا می داند. قرآن حتی این حق را به نبی نیز واگذار نکرده است، چه خداوندی که در آیات متعدد به پیامبر هشدار می دهد که: تو وکیل مردم نیستی؛ تو بر آنها تسلط نداری؛ تو نمی توانی آنها را مجبور کنی؛ هدایت مردم وظیفه تو نیست؛ امر مردم به دست تو نیست... تو فقط مامور ابلاغ هستی و بس... چگونه ممکن است تصرف در جان انسانها را به او بدهد؟ این مجموعه آیات از محکمات قرآن هستند اما باید از جامعه مسلمانان پرسید چرا در تفسیر و فهم زندگی پیامبر و سنت، به آنها توجهی نمی شود؟ ))


به قول عباس عبدی وظیفه نویسندگان فقط تحلیل این مصادیق است و نتیجه گیری از آن به عهده جامعه و تصمیم گیری درباره فواید قانون به عهده قانونگزار است. وظیفه من نیز بازگو کردن این دغدغه جامعه است تا شاید خواننده گرامی در خلوت خود بیشتر به چالش فکری کشیده شود.


این چالش فکری از آنجهت اهمیت پیدا میکند که هنوز درک لغو حکم قصاص در کشورمان برای خیلی از مردم عادی امری نامعقول میباشد. آیا درست است که با وجود این طرز تفکر در جامعه ی ایرانی، یکسره دولت ایران را مسئول این حجم اعدام های سالیانه بدانیم؟ برای رسیدن به طرز فکر دولت آنگولا و نامیبیا و نوع نگاه مردم آنها به اعدام، چقدر راه در پیش داریم؟

شنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۱

از شمایم ، مردمان عاشق شوید


عشق گر خواهی بباید خویش را شیدا کنی
خویش را باید بسوزی عشق را پیدا کنی
دردها باید کشیدن
رنج ها باید چشیدن
خویش را باید بسوزی
عشق را باید بسازی

پرواز همای بار دیگر کنسرت اپرایی با هنرمندی دریا دادور و سلی به روی صحنه برده است. عشق و عقل و آدمی نام اپرتی است که همای به شیوه ی گذشته نوشته و ارکستر سمفونی بلژیک او را در اجرای جدیدش همراهی میکند.
اگر از یک صاحب نظر سینمایی بخواهیم که میان آثار هنری و بزرگ سینمای دنیا فیلم هایی را انتخاب کند، ژان لوک گدار، تارکوفسکی و آنتونیونی و بنوئل و ... غیره حتما در لیست کارگردانان محبوب و مورد قبول او جا خواهند داشت اما وقتی صحبت از کارگردانانی مثل جوژپه تورناتوره و یا پدرو آلمادووار بیاد نه اینکه آنها را رد بکند اما اعتقاد دارد کارهای اینها در حد کارهای درجه یک سینمای هنری نمی باشد. اما یک مخاطب خوش سلیقه اما نه چندان آشنا به اصول هنری سینما، مطمئنا فیلم های تورناتوره و آلمادوار را در صدر علایق خود میگنجاند. اینجا صحبت از سطح متخصصین حوزه ی هنری و مخاطب خوش قریحه بدون دانش هنری است و سلیقه ی عامیانه در صحبت ما نیست. این روزها در اطراف ما پر از علاقه مندان حوزه ی سینما و موسیقی می باشد. اما دیدگاه آنان که خود دستی بر آتش دارند با دیدگاه آنها که فقط علاقه به تماشا یا شنیدن آثار درجه یک دارند قدری متفاوت است. دلیل این اختلاف دیدگاه نیز روشن است. یک متخصص هنری هر اثری را بر اساس المان های آکادمیک خود قضاوت میکند و یک علاقه مند هنری آن اثر را بر اساس تاثیر آن در قلب و فکرش بررسی می کند. اینچنین میشود که در حوزه ی موسیقی کلاسیک ایران، هنرمندان آکادمیک محور نمی توانند به آثار پرواز همای نمره ی بالا بدهند و آنرا نوعی تجاری سازی هنر کلاسیک می خوانند اما یک علاقه مند موسیقی کلاسیک آثار همای را خارج از المان های آکادمیک، بلکه بر اساس عمق تاثیر اثر هنری در روح و فکر خود داوری می کند.

آثار همای شاید جذابیت موسیقیایی چندانی برای آنانی که خوب این عرصه را میشناسند نداشته باشد اما تاثیری که اشعار و نوع اجرای آنها در مخاطب طبقه ی متوسط میگذارد غیر قابل انکار است. این طبقه ی متوسط منظور قشر عمده ای از جامعه ی تحصیلکرده و روشن بین ایرانی است که موسیقی دان نیستند اما طرفدار آثار تجاری عرصه ی هنر هم نیستند..قشری که همیشه در میان سالهای اخیر در تمام عرصه ها نادیده گرفته شده است و شاید در سینما نیز کسی مانند اصغر فرهادی تنها توانسته باشد صدای این قشر وسیع جامعه ایرانی را بشنود. همای نیز یکی از نمایندگان سطح سلیقه ی این قشر محسوب می شود.

پرواز همای در اپرای جدید خود از نزاع میان عشق و عقل در آدمی حرف میزند. او خود نقش آدمی را بازی میکند که در کودکی سرسپرده ی عشق و احساس است و در عنفوان جوانی کم کم وارد حوزه ی عقل میشود و آنگاه نزاعی بر سر سرسپردگی میان یکی از این دو در زندگیش رخ میدهد که تا آخر عمر انتخاب او سرنوشتش را رقم میزند. عقل در این اپرا سلی است و دریا دادور نیز نقش عشق را ایفا میکند. بسیاری از قسمتهای اجرای اپرا، مخاطب را به یاد اجرای موسی و شبان همین هنرمند میندازد اما اینبار نیز همای موضوع قابل تعمقی را باز میکند و در عمق وجود مخاطب این سئوال را مطرح میکند که براستی ما در اون روزها عقل را برگزیدیم یا عشق؟
همه ی ما در اون مرحله ی زندگی میان عقل و عشق یکی را برگزیدیم و حتی اگر بخواهیم بطور مساوی هم بگوییم عمل کرده ایم باز یکی بر دیگری حتما در تصمیم های زندگیمان غلبه کرده است..عشق یا عقل؟
همای شجاعانه نقش روشنگری خود را میپذیرد و عشق را انتخاب میکند. او چاره ی رهایی از بحران های امروز و تغییر در زندگی و آینده ی انسان را انتخاب حوزه ی قلب، یعنی عشق میداند. انتخاب او را بارها شعرا و عرفای تاریخ ایران گوشزد کرده اند اما چه کسی بهتر از همای اینبار میتواند مخاطب خود را به تعمقی دوباره باز دارد تا بیدارش کند.

در پایان داستان نوشته  شده توسط همای، انسان عاشق پیامبر میشود. او پیامبری را یک حرفه ی عاشقانه میداند تا عاقلانه. پیامبر را انسانی میداند که در حوزه ی زندگی شخصی خویش به درجه ای از کمال رسیده که روح و احساسش را باز میتاباند و نه نماینده ای از سوی خدا بلکه نماینده ای از جانب عشق برای بیداری مردم است. پیامبر داستان همای، روشن ضمیری است که در زندگی عشق را برگزیده و بر این باور است که با عشق دنیای ما تغییر خواهد کرد.

من پیام آورده ام
ای مردمان عاشق شوید
من نه فرعونم نه موسی
من نه زرتشتم نه عیسی
من نه در غارم نه مسجد
نه معبد نی کلیسا
از شمایم ، مردمان عاشق شوید

و دوباره وقتی پرده ها فرو می افتد، منتقدین هنری به نقد هنری آنچه اجرا شد میپردازند و مخاطبین غیر هنرمند او، در تعمق به اثر حرفهای همای به فکر فرو میروند که سالها پیش مسیر زندگیشان از کدام انتخاب میگذشت و آیا امروز فرصتی هست برای تغییر یا نه؟
و این سئوال فلاسفه همچنان بی پاسخ میماند که زیبایی یک اثر هنری در چیست؟

(این نوشته را تقدیم میکنم به تارای عزیز بخاطر تشویق های محبت آمیزش)

جمعه ۱۰ ژوئن ۲۰۱۱

بس کن برادر با چی میجنگی؟

از ایران رفتم. ذوقی نمانده بود برای وبلاگ نویسی. وقتی همه ی درها را بستن. وقتی هیچ هاستی اجازه نمی دهد مطالبت منتشر شود. نا امید شدم و مدتها بود ننوشتم. تصاویر وبلاگم را با تصاویری که خواستن عوض کردن و چهره های کریه خود را بجایش نشاندند و همه اینها بخاطر دو کلمه حرف عادی بود که نه رنگ سیاسی داشت و نه قصد براندازی. تحمل بارور کردن ذهن ها و روشن ساختن چراغی کوچک و عشق ورزیدن به آگاه سازی را هم نداشتند. آنان که نام خود را ارتش گذاشتند تا با قلم بجنگند تا با عقیده مبارزه کنند و حتی سپیدی را به مسلخ بکشانند. از ژانویه سال پیش ننوشتم. وبلاگم را فیلتر کرده بودند و همین سرنوشت وبلاگ قبلی ام که 6 سال برایش زحمت کشیده بودم بود. وبلاگی که به تهدید مجبور به پاک کردن آن و قربانی کردن لحظاتم انجامید. بیکار ننشستم و اینبار هم روی مرا کم کردند. حالا هنوز حس نوشتن دارم اما به چه ذوقی؟ به ذوق آنکه کسی در ایران نمی تواند بخواند و به ذوق آنکه عکسهای دیوار خانه ی مرا با ریش و پشم خویش می آرایند؟
دنبال خانه ای امن میگردم نه برای مبارزه و نه برای استراحت. برای نوشتن. برای روشن کردن چراغی و برافروختن جریان زندگی در قلب های تک تک خوانندگانم که کامنتهاشون برام دنیایی ارزش داشت.
سایفر عزیز از میان آن همه گویی فقط تو ماندی که به این کلبه سری زدی. دلم تنگ شده بود دوست قدیمی برات.
و حال که خارج از ایرانم بیشتر می خواهم بنویسم.

سه‌شنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۱

فردا به یاری خدا برویم با بغل کردن ایرانی

"در اسطوره های اوستایی آمده که پیروزی اهورا در نبرد با اهریمن مشروط به همکاری انسان هاست. در چنین بینشی انسان در مرتبه ی عالی و خداگونه قرار می گیرد و در واقع انسان خود، خدایی است که به یاری خدایان دیگر می شتابد.
اساس اندیشه ها و اعتقادات ماتریالیست های ایرانی و اسلامی بر مبنای این بوده که تا زمانیکه انسان معتقد و متکی به عقاید ملکوتی است، نیروها و استعدادهای بالقوه ی او، مجال ابراز و شکوفایی ندارند. آنها می گویند انسان مذهبی، برای تامین آزادی و تعمیم عدالت اجتماعی همواره منتظر بوده تا نیرویی غیبی، کاری را که خود، مسئول انجام آنست به ثمر برساند."
در زمانی مینویسم که بیشتر از هر زمان دیگری تاریکی و ظلم باعث شده تا انسانها منکر وجود خدا شوند و بنویسند اگر خدایی بود امروز دیگر باید کاری می کرد. اما فراموش نکنید که در بینش تمام ادیان و اساطیر هم این ما انسان فانی هستیم که اگر نباشیم نه زئوس پیروز می گردد و نه سوشیانس و نه امام زمان و نه عیسی... و همه این داستانها برای اینه که منتظر نباشیم بلکه خود راه را بگشاییم. بنظرم اساطیر یونان جان کلام را بهتر از هرکسی گفتن که خدایان نیز به وجود انسان نیازمند هستند تا خدایی کنند.

 به ابتکار یک ایرونی سه شنبه در سرتاسر دنیا روز بغل کردن ایرانی ها نام گذاری شده و کلی آدم توی فیس بوک به این دعوت پیوستند. روز سه شنبه شاید بنظرتون مسخره بیاد اما ما ایرانی ها که در تمام دنیا سایه همدیگر رو با تیر میزنیم باید از اول الفبای باهم بودن، همبستگی و جمعی زندگی کردن را تمرین کنیم. من و تو و همه ایرونی های دیگه نیاز داریم سه شنبه همدیگر را در هر کجای دنیا که هستیم بغل کنیم. ایران زخم خورده ی ما نیاز به این داره که اول من و تو با خودمون با هویتمان آشتی کنیم و وقتی بتونیم همدیگر را بغل کنیم مطمئن باشیم که خود به خود دیوارهای تاریکی فرو میریزه. اگه شروعی برای بلند شدن باشد از خیابون ها شروع نمیشه از قلبهامون شروع میشه. پس هرجا یه ایرونی دیدین بغلش کنید چون انسان اینگونه خدا را بیدار میکند. PLEASE SEND YOUR LOVE

دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۰

جریان مخالف

وقتی کار بر روی چیزی را آغاز می کنید، همواره جریان مخالفی در برابر شما وجود خواهد داشت. اگر بتوانید از دشواری های نخستین عبور کنید، آن جریان مخالف تقویت خواهد شد. لازم است بدانید که باید از این امر بهره بگیرید. میل به جلب رضایت تمام مردم دنیا باعث پیشرفت نمی شود؛ نیز نفرت یا بیزاری از کسی که شما را دوست ندارد، شما را پیش نخواهد برد. مطمئن باشید که این نیز بخشی از کار است. از انرژی "جریان مخالف" برای پرورش اراده ی خود استفاده کنید، تا در آنچه می کنید، عمیق تر و جدی تر باشید. پس آنرا بپذیرید.

در همین حال اگر این جریان شما را از راه خود جدا کرد، بخاطر آن است که این راه مناسب شما نیست. در این صورت، تنها دست خداوند می توانسته این جریان مخالف را خلق کرده باشد.

شنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۰

کوئیلو، درد و لذت

یازده دقیقه نام کتابی متفاوت از پائولو کوئیلوی برزیلی است که در ایران به سختی اجازه انتشار گرفت. آنهایی که کوئیلو را می شناسند به خوبی می دانند که این اثر او از نظر سبک نوشتاری و بیان داستان و پرداختن به مبانی فکری نویسنده، بسیار متفاوت با سایر آثار اوست و خواندن این اثر برای بسیاری از خوانندگان پائولو کوئیلو جذابیت خاصی نداشته است؛ و البته نحوه گفتار تکراری کوئیلو و پرداختن به حواشی و معانی زندگی که تکرار آن در تمام داستانهایش رنگ یکنواختی به خود گرفته، در بی حوصله کردن خوانندگانش بی تاثیر نبوده است.

اما کتاب 11 دقیقه در ایران از آن جهت می تواند مورد توجه قرار گیرد که نویسنده با همان مبانی فکری آشنا برای دوستدارانش به سراغ زندگی و افکار یک روسپی می رود و دفترچه خاطرات او را از آغاز تا هنگام ترک کارش ورق می زند و نه تنها خواننده ایرانی را به موضوع ممنوعه وارد می کند بلکه فلسفه تعدادی از مبانی سکس را نیز تشریح می کند و درصدد توجیه رفتارهای افراد در سکس بر می آید.
کوئیلو در کتاب بریدا نیز یکبار سکس را در درونمایه داستانش برای رسیدن به حقیقت تشریح کرده بود اما اینبار خیلی جدی تر وارد این مقوله می شود.

یکی از مباحث مطرح شده در کتاب "خشونت در سکس" است که موضوع اصلی این نوشتار را تشکیل می دهد:

"... مرد دستان ماریا را لخت با تسمه چرمی روی تخت بسته بود و با ضربات شلاق که جای آن روی بدن باقی نمی ماند، به او دستور فرمانبرداری می داد. ماریا درد می کشید و اجازه داشت هر وقت که اراده کند درخواست پایان بازی را بدهد اما انگار می خواست چیزی را به خودش ثابت کند. او طوری فریاد می کشید که تا به حال نزده بود. درد و لذت با هم بود... مرد بتدریج از فرمان دادن و زدن خسته می شود ... در عین حال ماریا سرشار از نیرو و انرژی بود و وقتی می دید با تحملش باعث شده انرژی مرد به تحلیل رود احساس لذت می کرد.
ماریا نفهمید چند ساعت در هتل بوده... لذتی را احساس می کرد که تا آن لحظه هیچ مردی نتوانسته بود به او ببخشد. نوری در روحش درخشید. انگار به خدا نزدیکتر شده بود. اسم آنرا هنر تسلط یافتن بر بی تعادلی روحی گذاشت..."

پائولو کوئیلو برای توجیه این رفتار اینگون شروع می کند:
آنچه که موجب ایجاد انگیزه می شود، جستجوی لذت نیست بلکه صرفنظر کردن از چیزهایی است که در ظاهر مهم بنظر می رسند. مثلا سرباز برای کشتن دشمن به جبهه نمی رود، بلکه برای کشته شدن بخاطر وطنش می جنگد و یا والدینی که برای خوشحال کردن فرزندانشان از زندگی کردن صرفنظر می کنند ... عشق...

"... وقتی بازی آن دو تمام شد. ماریا نفس نفس می زد و ناگهان گریست. به مرد گفت: با من چه کردی؟مرد پاسخ داد: همان که خودت می خواستی! من تو را مجبور نکردم. می توانستی بگویی بسه، این قدرت و جسارت را خودت به من دادی، هیچ اجبار و تهدیدی در کار نبود. فقط خواسته تو ادامه بازی بود. حتی در همان حالت بردگی تو و اربابی من، قدرتم به اندازه ای بود که به تو احساس آزاد بودن ببخشد ...
دستبند، بند چرمی، پوزه بند ... تحقیر که بسیار بدتر از درد بود. با این وجود انگار مرد راست می گفت... احساس آزاد بودن... آزادی کامل.."

و این نتجه بدست می آید:
" اگر رنج را بدون ترسیدن بپذیرید، جوازی برای رسیدن به آزادی کامل بدست می آورید"



کوئیلو پس از پایان سکس آن دو نفر برای باز کردن بیشتر مطلب، تاریخچه خشونت و لذت را اینگونه در کتابش می آورد:

- مردمان مصر، یونان و پارس می دانستند که اگر انسانی خود را قربانی کند می تواند کشور و مردمش را نجات دهد.
- در چین هنگام نزول بلایای آسمانی امپراتور که نماینده خدا روی زمین بود را شکنجه می دادند.
- بهترین جنگجویان اسپارت در احترام به دیانا الهه بزرگ در سال یکبار شلاق می خوردند و جمعیتی برای تشویق آنان در میدان بزرگ شهر گرد می آمدند و از آنان می خواستند که درد را نجیبانه تحمل کنند.
- در قرن چهارم میلادی عده ای در صومعه اسکندریه به خود شلاق می زدند تتا ثابت کنند بدن در برابر روح ارزشی ندارد.
- سانتا روزا در باغ می دوید تا خارها بدنش را زخمی کنند.
- سان دومینگوس لوریکاتوس معمولا هرشب قبل خواب خود را شلاق می زد.
- البته نویسنده فراموش کرده به سنت عده ای از شیعیان در قمه زنی به هنگام عزاداری نیز اشاره کند.

آنها همگی عقیده داشتند که اگر درد، بدون وحشت پذیرفته شود، می تواند انسانها را به خلسه فرو ببرد. خودآزاری توام با لذت بگونه ای انسانها را تحت تاثیر قرار داد که سرانجام از صومعه ها و مکانهای مذهبی خارج شد و در سراسر دنیا گسترش یافت. در سال 1715 کتابی با عنوان خود شلاق زنی، چگونگی لذت بردن از طریق درد کشیدن را آموزش می داد و اواخر قرن بیستم همانگونه که شاهد بودیم دهها مکان در غرب وجود داشت که مردم برای داشتن سکس و رسیدن به اوج شادمانی به آنجا می رفتند تا رنج ببرند و درد بکشند.

"...آنجا بیرون از اتاق هتل، میلیونها زوج بدون آنکه متوجه باشند هر روز با آزار و اذیت با هم در ارتباط بودند. سادیسم و مازوخیسم ... بر سر کار می روند، برمی گردند، گله می کنند، به همسرانشان حمله می کنند یا مورد هجوم واقع می شوند، احساس حسادت و بیچارگی آزارشان می دهد و ... انگار آزار رساندن به دیگری از اصول زندگی محسوب می شد... "

نویسنده به خوبی درصدد توجیه رفتار سکس همراه با خشونت برمی آید اما در پایان اشاره می کند که اگر موفق به درک این موضوع بشوی که می توان بدون رنج زندگی کرد، گام بزرگی برداشته ای. و بهتر است مثل بقیه آدمها به رنج کشیدن عادت نکنی.


بحث درد و لذت بسیار گسترده تر از این رمان است و بررسی جنبه های روانشناختی و جامعه شناسی آن نیز ساعتها وقت می طلبد اما آنچه که پائولو کوئیلو در کتابش به آن پرداخته قسمتی از بررسی فلسفه این موضوع است که برای خوانندگانش می تواند جالب و آموزنده باشد. پیش از وی نیز میشائیل هاینکه در فیلم معروفش معلم پیانو به این بحث پرداخته بود که در آن نیز بحث سکس و خشونت باز شده بود.

جمعه ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۰

من هنوز میپرستمت !

"می پرستیدمت ولی یادم می رفت بهت بگم.

لیزا منم یک مرد هستم و خصوصیت مردها همینه که سرنوشتشون را و خواسته های قلبی شان را انکار کنند. آزادی شان را ترجیح می دهند. ولی آزادی بدون قبول تعهد که آزادی نیست. آزادی ِ توخالی، تهی، بی محتوا، آزادی که جرات انتخاب نداره، آزادی متزلزل، آزادی احتیاطی به چه درد می خورد؟


مردها بیشتر در رویای آزادی هستند ولی کمتر به کارش می برند. با دقت توی قفسه نگهش می دارند تا خاک بخوره. آزادی هم خشک میشه و می پوسه و قبل از اونا می میره. مردها واسه خودشون داستان می بافند: یک جور دیگه زندگی می کنند و برای خودشون یک چیز دیگه تعریف می کنند. خود من، وقتی روی زمینم فکر می کنم دریانوردم و وقتی توی دریام دنبال ساخت و ساز تو خشکی هستم. وقتی عاشقم از قید و بند گریزونم، وقتی مزدوجم از وفاداری بی زارم ... لیزا، مردها دوگانه اند، کنار خودم راه می رفتم، قادر نبودم به واقعیت بسنده کنم. قادر نبودم بهت بگم چه قدر دوستت دارم!

اما

لیزا دوستت دارم. بخاطر کارهایی که در حق ما کردی بهت حسودیم میشه. دوستت دارم چون ملایم نیستی چون ایستادی و نشون دادی من اشتباه می کنم. دوستت دارم چون فقط وقتی حاضری باهام عشق بازی کنی که از ته دل بخوای. لیزا، لیزای عزیزم من هنوزم می پرستمت، بدون که دوستت دارم..."

چه میکنه وقتی روی مبل راحتی لم بدهید و با یک گیلاس ملایم در حال شنیدن ترانه های بی نظیر KATIE MELUA درحالیکه ترانه ی What I Miss About You را می خواند، باشید و درهمین حال نوشته های اریک امانوئل اشمیت را از کتاب خرده جنایت های زناشوهری را بخوانید.

لیزا هنوزم دوستت دارم ... دلم برات تنگ شده.

شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰

Do you remember Dolly bell?

دالی بلی را به یاد میاری؟

آن روزهای عجیب را به یاد میاری؟ روزهایی که ایدئولوژی بر تمام ارکان زندگیمان سیطره یافته بود؟ روزهایی که در تاریکی مطلق بسر می بردیم؟ با چه حرفایی سر ما را گرم می کردند و ما در چه جهالتی غرق بودیم.

تازه زندگی ما نمونه بود!! امپریالیسم باید از زندگی های ما درس می گرفت تا می توانست خوشبختی را در آغوش بگیرد. بنیان خانواده عجب مستحکم بود چون ایدئولوژی ما کامل بود. همه چیز را در بر می گرفت. رفقای حزب مرکزی حتی به فکر پر کردن اوقات فراغت ما بودن ...

ولی چه جالب بود، غرب به سوی انحطاط اخلاقی پیش می رفت اما آن روزها ما فرشته بودیم! ایدئولوژی حتی چشم های آنها را بسته بود. همه چیز بد در خارج از این مرزها اتفاق می افتاد و باران رحمت در این سرزمین فقط می بارید. چه روزهایی بود؟ با چه سرعتی پیشرفت می کردیم و اگر این دشمنان غربی می گذاشتند که رفقا چند روزی را بیشتر بر ما حکومت کنند، حتی چهار فصل سال را بهار می کردیم. ما می خواستیم سال را 450 روز بکنیم و تمامش را بهاری؛ آره ما می خواستیم زمین را بهشت کنیم. ما فرزندان کمونیست بودیم. کاش اون روزها تمام نمی شد.

دالی بلی را به یاد میاری؟ من که هرگز فراموش نمی کنم حتی در آن زمان که داشتم او را می سپوختم.ولی انگار او ترتیب ما را داد!!!

"دالی بلی را به یاد میآوری؟" نام اولین فیلم کارگردان بزرگ و صاحب سبک کروات، امیر کاستاریکا است. فیلمساز محبوب من با فیلم های هنری و ویژه ای چون Underground و Black cat & White cat که واقعیات کمونیست و حقایق تلخ سرزمینش را بهتر از هر کتاب و شعر و موسیقی بیان می کند. سرگذشت سرزمین ما نیز با آنچه کاستاریکا می سازد کمی گره خورده و او شاید حرفای نه یک ملت بلکه نوع بشر در جهان سوم را در قالب فیلمهایش قصه می سازد.

"دالی بلی را به یاد میآوری؟" داستان یک پسر دهاتی خانواده کمونیست در یکی از دهکده های بوسنیایی یوگسلاوی سابق است. جایی که کمونیست بیشترین حامی را از میان توده کشاورزان و کارگران بی سواد می تواند داشته باشد. دهکده ای که نمونه کوچکی از آنچه هست که کمونیست بر سر مملکت های دول شرق آورد. نو جوانان تربیت یافته مکتب مارکس از نوجوانان غربی نیز منحط تر هستند. جایی که ایدئولوژی پرده ای شده بر چشم بزرگان تا بر انحطاط اخلاقی خویش نظری نیفکنند. دالی بلی یک فاحشه فراری است که مدتی را در طویله خانه آن پسرک داهاتی می گذراند. پسرک پس از مدتی عاشق این فاحشه فراری می شود اما زمانی که می خواهد کامی عاشقانه از او بگیرد باید او را به صاحبش واگذار کند که بخاطر پول به مردم اجازه می دهد تا به دالی بلی تجاوز کنند. پسرک باید شاهد آنچه که بر عشقش می رود باشد!! و این عشق استعاره ای است از ایدئولوژی کمونیست که عاشقانش باید نظاره گر فاحشه گری او باشند.

پدر خانواده دهاتی یک حزبی دو آتشه است که می خواهد رویای کمونیست را حتی با خود به گور ببرد. او تا آخرین لحظه مرگش هم با این باور می میرد که روزی دنیای کمونیسم او جهان را تسخیر خواهد کرد و بشر را به سوی پیشرفت علمی رهنمون خواهد ساخت. پدر غافل از آفرینش خود و آفریدگار خویش است، غافل از آنکه در بستر مرگ او پیران نماز میت می گذارند و هرچند که او بی اعتقاد می میرد اما پیران تجربه آن دارند که مکتب رفقا نیز از این مرز و بوم رخت خواهد بست و آنچه که می ماند همان سنت های دیرپایشان است.
نام فیلم، تمامی آنهایی را که روزگاری در ممالکی که با ایدئولوژی هدایت می شدند، زندگی می کردند را مخاطب قرار می دهد و می گوید شما نیز آن دوران را به یاد میاورید یا هنوز در بند آن هستید که ایدئولوژی فرصت نیافت تا عالمگیر شود.
اگر به سبک فیلم های هنری مانند فیلم های مخلباف و کیارستمی و بهمن قبادی علاقه مند هستید این فیلم را از دست ندهید.

چهارشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۰

يك آمار بسيار جالب از ايران

در دنياي به اين بزرگي، هر كشوري به يك چيزهايي مشهور است و به قولي ركورد يه موضوع خاصي را ميان ساير ملل زده است. حالا اين موضوع مي تواند منفي باشد و يا خيلي هم مثبت. حتي مي تواند بر اثر جبر جغرافيايي و زماني باشد يا بر اساس فرهنگ و سنت آن منطقه از جهان. جالبتر اينكه اين موضوع مي تواند براي من و شما منفي باشد اما در گوشه اي ديگر از دنيا يك فضيلت يا بركت محسوب شود. هيچوقت اون صحنه ي فيلم بابل ساخته ايناريتو را يادم نميره كه پيرزن افغاني براي تسكين درد زن آمريكايي به او كشيدن ترياك را پيشنهاد داد تا با زبان بي زباني كارگردان به ما بگويد چيزي كه در گوشه اي از دنيا خود موجب درد و غم است در گوشه اي ديگر مرهم و بركت است. از اينا بگذريم تا از موضوع اصلي خارج نشيم.

هيچ ميدونيد كشور خودمان ايران در دنيا در چه موضوعاتي رتبه ي اول را دارد؟
خيلي از اونا را مي توانيد همين الان پشت سر هم رديف كنيد. اما بر اساس آمار مستدل و محكم جهاني، در موارد زير ايران به عنوان اولين كشور دنيا محسوب مي شود:

باقدمت ترین کشور جهان،
بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار.
حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)،
بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972)،
بزرگترین واردکننده گندم،
بیشترین فرار مغزها،
بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی،
بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ،
دقیق ترین تقویم،
بیشترین مصرف مشتقات تریاک،
بیشترین تعداد تغییر پایتخت،
میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)،
بزرگترین تولید کننده فیروزه،
بزرگترین منابع معدنی روی در جهان،
بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف

اما آخرين آمار خيلي از تمام اينها جالبتر است، يك ركورد عجيب براي با قدمت ترين كشور جهان با عنوان:

World's fastest growth rate in science and technology, 1000% increase of science & technology output in nine years

يعني ايران ركورد دار سريعترين نرخ رشد علوم و تكنولوژي در جهان است كه طبق آمار 1000 درصد افزايش در مدت 9 سال براي آن ثبت شده است. ركوردي كه به استناد گزارشات دولت انگلستان http://www.berr.gov.uk/files/file27330.pdf و آمار جهاني http://www.science-metrix.com/30years-Paper.pdf در سايت ويكي پديا http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_statistically_superlative_countries ثبت شده است.

حالا فكر مي كنيد اين رشد نجومي علم و تكنولوژي در عرض نه سال در چه برهه اي از تاريخ ايرانزمين ثبت شده است و كدام شاه يا دولتمرد ايراني افتخار ثبت نامش را در كنار اين آمار شگفت انگيز دارد؟

حتما مي گوييد در زمان مصدق، يا در سالهاي اواخر رژيم شاه كه پول نفت حسابي به كشور سرازير شده بود. اما براي خود من هم جالب است كه فهميدم اين نه سال طلايي، درست در سالهاي 1994 تا 2003 ميلادي يعني هشت سال دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي در ادامه ي دوران معروف به سازندگي.
كشورهاي صنعتي عضو گروه 8 همواره در صدر اين جدول بوده اند و شاخص هاي مختلفي از جمله تعداد مقالات علمي تدوين شده در مراكز علمي، در اين رتبه تاثير بسزايي داشته اند.

فقط با كمي تامل آيا نمي توان فهميد كه ايرانيها هيچوقت در هيچ برهه ي تاريخي مملكت راضي نبودند؟ هميشه در هر زمان فكر مي كنيم ديگر كسي مثل اميركبير و مصدق و ... نمي آيند و اين كشور هرگز رنگ توسعه و پيشرفت به خود نمي گيرد اما در هر دوره اي به دستاوردهاي غير قابل انكاري رسيديم كه در آن زمان قدرش را ندانستيم . از بس ما ايرانيها تخيلي و زياده خواهيم و هنوز عده اي اعتقاد دارند اگر يكبار در زندگيشون رفتند در سال 1376 به خاتمي راي دادن اشتباه كردن. غافل از اينكه در جواب آنها بايد گفت اصلا يادشون مياد چه وقت كار درست انجام دادند؟

من در پي مقايسه اين دولتمرد و آن دولتمرد و يا اين حكومت و اون رژيم نيستم. حرفم اينه كه به جاي سنگ اندازي و نقدهايي كه سرعت ما را كند ميكند چه ميشه اگه ما ايرانيها با كمي همدلي به اين نتيجه برسيم كه در گذشته زندگي نكنيم و در هر زمان با شاخص ها و مقياس هاي خودش پيش برويم و اينقدر خود را در امور كشورداري و سياسي علامه دهر ندانيم و باور كنيم كه از ميان همانهايي كه بهشان اعتماد هم نداريم آدمهاي بزرگ و ميهن دوست پيدا مي شود كه هرچه در چنته دارد براي آباداني كشورش بكار ببرد.

جمعه ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۰

وقتش رسیده بیشتر بقیه را بغل کنید


بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون "اکسیتوسین" را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.
درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند.
ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، "هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد."



دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، "دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. "
در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که: - افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود.


- ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود.
دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند.
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند.


فواید:

- حس تنهایی را از بین می برد.
- بر ترس غلبه می کند.
- دریچه احساساتتان را باز می کند.
- اعتماد به نفس را بالا می برد.
- حس نوع دوستی شما را تقویت می کند.
- روند پیر شدن را کندتر می کند.
- اشتها را فرو می نشاند.
- استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد.
- با بیخوابی مبارزه می کند
(نقاشی ازنیلوفر هویدا، دوست هنرمند و دوست داشتنی ام)